تبليغاتX
.*.*.* با عشق تا ابد .*.*.*
.*.*.* با عشق تا ابد .*.*.*
شنبه هفتم مهر 1386


.*.*.*دست خودم نيست.*.*.*

 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و  پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر

لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی!

عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ، این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست!
همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است ، و بدان که همه

این دردسر ها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است!
این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد ! این قلب من تو را میخواهد وبه جز تو هیچ چیز از من نمیخواهد!. نه خونی میخواهد و نه نفسی ، نه زندگی را میخواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد . فقط تو را!
عزیزم دست خودم نیست ، دست این قلب پر توقع من است !
به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و آخرین عشق واقعی و همدلی  هستی که در اعماق قلبم نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم!

                                     خیلی دوستت دارم عزیزم .

 

 

 

ZIR-ABI

 

 

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

 

ريزه‌خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم

 

كـاش يك شب می‌گذشتم از فراز چشم تو

 

گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم

 

كـاش یـك شب می‌سرودم گنبد زرد تو را

 

فارغ از دنيا، غزل‌خوان دو چشمت می‌شدم

 

كاش يك شب می‌نشستم بر ضريح چشم تو

 

بـاز هـم پـابـند پيمان دو چشمت می‌شدم

 

صحن و ايوان تو را اى كاش جارو می‌زدم

 

چـون كـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم

 

ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت

 

كـاش آهـوى بـيابان دو چشمت می‌شدم

 

كاش يك شب معرفت می‌چيدم از چشمان تو

 

غـرق در درياى عرفان دو چشمت می‌شدم

 

كـاش يك شب می‌شدم خيس نگـاه سبز تو

 

شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم

 

كاش يك شب نور می‌نوشيدم از چشمان تو

 

مـی‌درخشيدم، چراغان دو چشمت می‌شدم

 

سخت شيرين است طعم روشن چـشمان تو

 

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته های : وحيد ღღღمریمღღღ در ساعت 21:8
چهارشنبه دهم مرداد 1386


×.×.×چشم به راهم×.×.×

عزیزم این قلب کوچکم تنها برای تو می تپد !
این چشمهای بی گناهم برای تو اشک می ریزند و این تن خسته ام به عشق تو زنده است....
به قلب کوچک و گویا شکسته ام عشق بورز که برای تو می تپد..... خون عاشقی را با محبت هایت در رگهای خشکم بریز و به من جانی تازه ببخش .....
مرا نوازش کن ٬ مرا آرام کن ٬ بیا و به من بگو که مرا دوست میداری ٬اگر بارها گفته ای باز تکرار کن عزیزم....
مرا از دلتنگی هایم رها کن و همیشه در کنارم باش تا دیگر چشمهایم بهانه تو را نگیرند !به عشق تو زنده ام ٬ به امید تو نفس می کشم ٬ اگر روزی بخواهی عشق و امیدم
را از من بگیری دیگر مجالی برای زندگی نخواهد بود!
عزیزم تو تنها آرزوی منی ٬ با من بمان ٬عاشقتر از همیشه نیز بمان تا من نیز به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم....
در دریای زندگی به عشق تو روبروی امواج خشمگین دریا ایستاده ام ٬ تو که نباشی در این دریا غرق خواهم شد ٬پس بیا و قایق نجات من باش عزیزم ٬ و مرا در برابر امواج بی محبتی ها و تنهایی ها
نجات بده و تنها سر پناه برای من باش....دیگر نمیخواهم تویی که به سختی به دست آورده ام ٬ به آسانی و در یک لحظه مثل عشق های پوچ این زمانه از دست بدهم!
عزیزم از تمام دار و ندارم در این دنیا تنها یک قلب کوچک را دارم که در سینه ام به عشق تو میتپد .... با آن باش ٬ همیشه و همیشه با عطر نفسهایت ٬ خون عاشقی ات کاری کن قلبم که تنهای تنها برای تو هست به عشق و به امید تو تا ابد بتپد!
قلبم را نشکن که اگر اینبار شکست ٬ شیشه عمر
من نیز شکسته خواهد شد....
عزیزم این قلب کوچکم تنهای تنها برای تو میتپد و من عاشق نیز تنها به عشق تو زنده ام....
 
 
 
 
مریمم  عاشــــــقتم   می میرم   اینجا
به خدا  شکســــته   بالم  توی غم ها 
مریمم صـدام صدای غم و غصه است
به  خدا  طلوع من غروب خسته است
مریمم می سوزم و می مونم این  جا
تا  ابد  منتــــظرت  تک   و  تنــها (وحید)!...
 
love

ادامه مطلب

+ ا نوشته های : وحيد ღღღمریمღღღ در ساعت 20:16
شنبه نهم تیر 1386


×.×.با تو بودن چه زیباست×.×.

چه لحظه زیبایی است آنگاه که تو در کنارمی....
چه گرمایی دارد آن دستان مهربانت ...
آن لحظه که در کنارمی احساس میکنم که به تنها آرزوی زندگی ام رسیده ام...
دلم میخواهد برای همیشه و تا ابد در کنار تو باشم و با گرمای عشق تو زندگی کنم
عزیزم... حتی یک لحظه نیز طاقت دوری تو را ندارم ای بهترینم...
چه آرامشی دارم آنگاه که سرم را بر روی شانه های مهربان تو میگذارم و تو نیز مرا
نوازش میکنی و به من میگویی که دوستم داری....
لحظه ای که در کنار تو هستم ، لحظه ای است که به اوج عشق می رسم و با تمام
وجود عشق را حس میکنم!
عاشقانه تو را در میان آغوش خویش میگیرم و برایت اشک میریزم و التماست میکنم که
هیچگاه مرا تنها نگذاری !
این قلب عاشقم بدجور به وجود تو نیاز دارد و دستانم تشنه گرفتن
آن دستان گرم تو می باشند!
چه لحظه عاشقانه ای است ، آنگاه که تو در آغوشمی و به من عشق
و محبت می رسانی !
در کنار تو بودن را برای همیشه میخواهم و میدانی که با عطر نفسهایت زنده ام!
کاش برای همیشه در کنارم بودی و هیچگاه حتی یک لحظه نیز از من دور نمی شدی!
زندگی برایم با وجود تو زیباست و آنگاه که در کنار تو هستم زیباترین لحظه زندگی ام
خواهد بود .... آن لحظه است که دلم میخواهد هر چه احساس
عاشقانه در وجودم است را به تو ابراز کنم .... آن لحظه تمام رازهای
عاشقانه در دلم فاش می شوند!
چه لحظه زیبایی است آنگاه که با آن چشمان زیبایت به من نگاه میکنی و لبخند
عاشقانه ای میزنی و مرا در آغوش خودت می فشاری!
الهی من فدای آن چشمان زیبایت شوم ، فدای آن قلب مهربانی شوم که بدجور مرا
عاشق کرده است....
اگر می دانستی چقدر دوستت دارم بیشتر از همیشه قدر مرا می دانستی !
قدر تو را می دانم ای تک ستاره آسمان زندگی و به وجود تو در قلبم افتخار میکنم!
چه لحظه زیباتری است آنگاه که تو به من میگویی که دوستت دارم عزیزم....
این حس عاشقانه من است ، آن لحظه آتش عشق من آنقدر
شعله ور می شود که مرا می سوزاند! دلم میخواهد بسوزم
اما تو باز بگو که دوستم داری ای بهترینم...
 
 
مي نويسم از تو اي شيرين ترين رؤياي من
همدم و همراز من اي ناجي تنهاي من
من تمام كهكشان را ميگذارم زیر پا
تا ببينم روي تو اي بلبل شيداي من
در وجود من تويي تنهاترين ضرب دلم
گر نباشی جان ندارد این دلم زیبای من
گر بخواهي از من آشفته حال جان و تنم
مي كنم جان وتنم راخاك راهت اي همه دنياي من
 



ادامه مطلب

+ ا نوشته های : وحيد ღღღمریمღღღ در ساعت 19:19
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386


×××یکی را دوست میدارم×××

 
آري ، يكي را دوست ميدارم ، آن را احساس كردم در قلبم
او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است

او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است

يكي را دوست ميدارم

آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است

قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساست پاك قلبم ميباشم

يكي را دوست ميدارم ، همان فرشته اي كه در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با خود به دشت دوستي ها برد

او همان فرشته اي است كه با بالين سفيدش مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با دنياي دوستي و محبت آشنا كرد

يكي را دوست ميدارم ، همان كسي كه هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم زمزمه ميكرد و مرا به خواب عاشقي مي برد

يكي را دوست ميدارم ، همان كسي كه مرا آرام كرد و معني دوستي را به من آموخت

اينك كه من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم

او مثل ابر بهار زود گذر نيست ، او برايم مانند يك آسمان است كه هميشه بالاي سرم مي باشد
… آسماني كه زماني ابري مي شود چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود

آري ، تو برايم مانند همان آسماني

يكي را دوست ميدارم ، او ديگر يكي نيست او برايم يك دنيا عشق است

پس بمان اي كسي كه تو را دوست ميدارم ، بمان و تسليم احساسات پاك من باش

مي خواهم تو را شكنجه دهم ، شكنجه عشق و محبت خودم
!!!!
آنقدر تو را شكنجه مي دهم تا تمام وجود من شوي ، چون كه تو را دوست دارم

اي خورشيد آسمان روزهاي من ، اي مهتاب روشن بخش شبهاي من ، اي ستاره درخشان آسمان تيره و تار من ، اي آسمان زندگي من و در پايان اي همدم زندگي من ، با من باش چون كه تو را دوست ميدارم ، آري ، تو را دوست ميدارم… فقط تو را…!
 
 
                  ای که طوفان در دلم انگيختی
                  تو مرا از نو به عشق آميختی
                   ای نفس هايت نسيم سبزه زار
                       سقف خانه پر شد از عطر بهار
                         ای دو چشمت رنگ دشت سوخته
                            آتشی در جان من افروخته
                              رخت عشقی بر تن عريان من
                               بوسه هايت نم نم باران من
                                 گاهی از من عاشقانه ياد کن
                                   تو به يادم بوسه ای بر باد کن
 
 
 



ادامه مطلب

+ ا نوشته های : وحيد ღღღمریمღღღ در ساعت 19:23
شنبه دوازدهم خرداد 1386


****آغاز زندگی****

 

عشق من ، ای تنها بهانه بودنم از تو می گویم ، از قصه شیرین زندگی که با تو آغاز کرده ام و تا پایان این راه همسفرت خواهم بود ، از تو می گویم از لحظه های تلخ و شیرینی که پا به پای تو در مسیر زندگیمان پیش رو داریم ، ای شریک زندگی ، ای همسفر جاده های تنهایی ، مونسم ، یار و یاورم بدان که برای همیشه با توهستم و تا آخرین لحظه نیز آغوش گرمم پذیرای حضور توست همسفر عزیزم دوست دارم و برای این دوست داشتنم هزاران گل یاس سفید را که نمادی از خوشبختی است تقدیمت می کنم به امید آنکه زندگیمان در طلوع خورشید هستی، جاودان بماند.

 

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم

من تو رو واسه خودم نه از روی هوس میخوام

عمر دوباره منی تو رو واسه نفس میخوام


ادامه مطلب

+ ا نوشته های : وحيد ღღღمریمღღღ در ساعت 20:6
شنبه پنجم خرداد 1386


****همدم این دل****

همیشه

غروب دریا برام

یه دلتنگی خاص داشته

درعین زیبایی وقتی خورشید

آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن

گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی

انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا

که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی

غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا

نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش

ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل

به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به

بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل

آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی

بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر

وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از

خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش

کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های

دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا

خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن

نسیمی که منو درخودش می پیچه

و احساس سرما ئیکه همه

وجودم رو میگیره خیلی

می ایستم یه گوشه

ساحل و چشمام

رو میبندم و

فقط گوش

میکنم

می دونستی که شدی همدم این دل

                                             می دونستی که شدی ملکه ی این ذهن

می دونستی که شدی رویای خوابام

                                               می دونستی که شدی متن کتابام

می دونستی که چقدر بی تو اسیرم

                                               اسیر عشقم،بی تو می میرم

می دونستی که برام چقدر عزیزی

                                               توی قلبو ذهنمی ، برام طبیبی

می دونستی که فقط تو رو دوست دارم

                                              عاشق توام و فقط تو رو می پرستم

می دونستی که چقدر دلم اسیره

                                               بی تو این ثانیه ها جونمو می گیره

می دونستی که چقدر تنهایی سخته

                                               بی تو این فاصله ها هم پره درده

می دونستی توی آسمون عشقم

                                              دیگه من ماهی ندارم،خیلی خستم

می دونستی که شدی این دلو جونم

                                            رفتی توی پوستمو، تو گوشت و خونم

می دونستی می بینم اسمتو هرجا

                                             سر در خیابونا،توی کتابا

می دونستی که دارم بی تو می میرم

                                             توی این تاریکی شبام اسیرم

می دونستی که چقدر دلم گرفته

                                           عاشق چشات شده و تنها شکسته

می دونستی که شدی مبدا فکرم

                                         می دونستی که شدی مقصد شعرام

می دونستی که دلم پیشت اسیره

                                        دستام یخ می زنه، بی تو می میره

نکنه ندونی و تنهایی رد شی

                                       بشی یک مسافر و عاشق شب شی

نکنه بی تو بمیرم تو این خواب

                                       نکنه منو بذارن زیر این خاک

چقدر سخت میشه اونوقت روزگارم

                                      بی تو من تو این شبا چه بی پناهم

لحظه هام گمشده تو دردی که دارم

                                       کمکم کن تا ببینی بی گناهم

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته های : وحيد ღღღمریمღღღ در ساعت 21:51
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386


×××احساس من×××

نميدانم در وصفت چه بگويم ، اما دلم پره حرف نگفتست

نميدانم که هستي ،اما ميدانم صادقانه دوستت دارم

نميدانم از کجا آمده اي ، اما تمام قلبم را تسخير کرده اي

نميدانم چه احساسي به من داري ، اما من احساس را با تو درک کرده ام

نميدانم زندگي چه معنايي دارد ، اما به وجود من معنا بخشيده است

نميدانم چه مدت است با تو بوده ام، اما براي سالهاي عمرم براي قلبم باقي ميماني نميدانم چه مدت است که از تو دورم ، اما براي من قرنها ميگذرد. نميدانم ايا به ياد من هستي ، اما تورا به ياد خود سپرده ام نميدانم تا به حال آرزوئي داشته ام ، اما ديدارت برايم تنها ارزوست

اي همه هستي من+
دوستت دارم با تمام وجود

 

عشق يعني لايق مریم  شدن    عشق يعني با خدا همدم شدن

عشق يعني جام لبريز از شراب    عشق يعني تشنگي ، يعني سراب

عشق يعني خواستن ، له له زدن    عشق يعني سوختن ، پر پر زدن

عشق يعني سالهاي عمر سخت    عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ

عشق يعني با "خدايا" ساختن   عشق يعني هچو من جان باختن

 

 زمین مست و زمان مست و آسمان مست

                         شتر در زیر پای ساربان مست

همه مستند که خوردند آب انگور

                                   منم مستم که دارم یار مقبول

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته های : وحيد ღღღمریمღღღ در ساعت 19:8
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386


×××بهترین من×××

ای ... ای بهترین بهانه برای زنده بودنم ، من تو را به کسی هدیه

می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و

بی پروایی اولین نگاه من بتپد . همان طور عاشق ، همان طور

مبهوت و مبهم  یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود . روزهایی که تو را نمی بینم ، به آرزوهای خفته ام می اندیشم.

من ، تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من

برای تو مهربان ترمن، تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور،  در خشم، در مهربانی ، در دلتنگی ، در خستگی ، در هزارهمهمه ی دنیا ، یکه و تنها بشناسد

او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است،

یا آن دلی که من برایش می